نوشته شده توسط : امیر

امروز مقداری از پول سفر رو واریز کردم بقیه اش هم ایشالا جور میشه...

فقط گوشی خریدن من بیچاره می افته برا اردیبهشت و خرداد...

عب نداره عوضش اعصاب خودم و خواهرم راحته...

 

 

 

امان از تنهایی



:: بازدید از این مطلب : 921
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 6 بهمن 1395 | نظرات ()
نوشته شده توسط : امیر

از بانک که اومدم دیدم خواهرم اخم هاش رو کرده تو هم و یه جا نشسته... حس کردم الانه که منفجر بشه... رفتم کنارش  نشستم بهش گفتم آبجی چی شده/؟؟؟ نگاه غم انگیزی به من کرد و اشک همینطور از چشماش جاری شد... عجیب گریه هاش عذاب آوره... گریه ی دختر مظلوم همیشه ... 

پرسیدم قضیه چیه؟؟؟ هیچی نگفت نمی تونست که بگه.... به رامتین گفتم چی شده آبجی گریه می کنه؟؟؟ گفت بابا گفته هر کی می خواد بره کربلا خودش باید پولش رو بده... سیما هم ناراحت شده... بهش گفتم واقعا به خاطر همچین موضوعی ناراحتی؟؟؟ مگه داداشت مرده که تو به خاطر همچین مسئله ای بخوای ناراحت باشی/؟؟ هرکی ندونه فکر می کنه جز فقرای آفریقایی  جنوبی هستیم!!! من خودم هزینه ی هر سه رو می دم... البته متاسفانه هومن نمی تونه بیاد و تا چند روز دیگه که برگه سبزش بیاد تشریف می بره سربازی.... گفتم نبینم روزی خواهرم بخواد به خاطر پول گریه کنه... به سختی می تونست حرف بزنه.... گفت گریه  ی من از بی پولی نیست من خودم حسابم پره ولی از حرف بابا خیلی ناراحتم... من دیگه هیچوقت نمی تونم روش حساب کنم... عجیب حس تنهایی می کنم... بهش گفتم مگه قبلا حساب می کردی؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت ... نه! ... ولی حداقل فکر می کردم می شه روش حساب کرد.... و بعد پرسید..  داداش چرا ما انقدر باید تنها باشیم؟؟؟ چرا ته تهش فقط غصه نصیبمونه؟؟؟ چرا سر هر موضوعی که ما هم می تونیم خوشحال باشیم یکی یه کاری می کنه زهرمون میشه؟؟؟ حالا دیگران بماند مامان و بابا چرا اینطوری می کننند با ما؟؟؟ کاش هیچوقت بهشون نزدیک نمی شدیم.... کاش می رفتیم یه جای دور و فقط از اینکه هنوز پدر و مادر داریم خداروشکر می کردیم و حسرت می خوردیم که کاش پیشمون بودن... حداقل اینطوری یه احترامی بود... شاید یه دوست داشتنی هم بود... من از دستشون راضی نیستم... خیلی دلم رو شکستند..کاش می شد ازشون دور شیم... کاش می شد یه جای دیگه خوونه بگیریم... کاش می شد از این تهران لعنتی بریم.... 

نمی دونستم چی باید بهش بگم... حق داشت... خیلی بی محبتی دیدیم... قبلا که خودمون بودیم آرزو می کردیم همه پیش هم باشیم ولی الان داره آرزو می کنه باز دور بشیم... بهش گفتم تو حق داری.... ولی چرا می گی ما تنهاییم؟؟؟ ما همدیگه رو داریم.. تو من و هومن و رامتین رو داری... کی ما تورو تنها گذاشتیم؟؟؟ حالا یکم اذیتت کردیم ولی خب اون رو بذار رو حساب نگرانی های من یا بچه بازی های رامتین و هومن... ولی خدایی که مثل تو سه تا برادر داره که انقدر خاطرش رو می خواد/؟؟؟ ما حاظریم به خاطر تو همه کار بکنیم... گفت حتی حاضری خونه رو عوض کنی؟؟؟ برای من و هومن و رامتین یه خونه جدا بگیری؟؟؟ گفتم پس من چی؟؟؟ گفت تو که دیگه باید زن بگیری و بری سر خونهه زندگی خودت ... 

این یعنی اوج ناامیدی خواهرم... حتی از منم دل بریده... خیلی براش نراحتم... امیدوارم شرایط تغییر کنه



:: بازدید از این مطلب : 896
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 5 بهمن 1395 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد